الهم عجل لوليک الفرج


سلام،


ميلاد منجي موعود رو به همه منتظران ظهورش تبريک ميگم.


[پ.ن] داشتم فکر ميکردم مگه ميشه، بچه قم باشي و همسايه مسجد جمکران، شب تولد آقا، وبلاگت رنگ و بوي حضرتش رو نگيره !؟ کم لطفيه ...



ناصر | يکشنبه 27 مرداد 1387 | ساعت 12:52 صبح | نظرات []




سلام،
بعد از کلي وقت آپ نکردن، نمي دونم توي اولين پستم چي بايد بگم !؟
البته نه اينکه حرفي نداشته باشم، اونقدر تو اين مدت حرف تو دلم جمع شده که نميدونم کدوم يکي رو بگم!
يا شايد هم اينکه کدوم يکي رو ميتونم اينجا بگم، وقتي اين دنياي مجازي انگار هر چه بزرگتر ميشه، پيدا کردن آدم ها و پيدا شدن توسط ديگراني که خوب، ترجيح ميدادي ندونند کجايي و چي ميگي، هر روز راحت تر ميشه !!
.
نمي دونم چرا يه حسي دوباره نوشتن رو اينجا برام سخت ميکنه !؟
شايد بايد اينجا رو ببندم و اسباب کشي کنم يه جاي ديگه ...
شايد نياز به تغيير دارم، اسمش، يا ظاهرش ...
شايد هم دليلش اين باشه که خيلي وقته از اين محيط، از وبلاگ و وبلاگ نويسي دور بودم و خيلي زود همه چيز درست بشه ...
.
.
نمي دونم !


ناصر | شنبه 19 مرداد 1387 | ساعت 1:33 صبح | نظرات []




سلام

ديروز موعد دومين سفر استاني رئيس جمهور به قم بود.
خيلي خوب بود !
البته نه به خاطر طرح هايي که احيانا افتتاح ميشن و قرار ميشه بشن، و نه به خاطر وعده هايي که داده ميشه... يه نکته خيلي خوب اين سفرها، هيئت همراه رئيس جمهور و سرکشي به اين طرف و اون طرف هست!
مثلا همين ديروز قرار بود دکتر ابوالحسني بياد دانشگاه ما...
نمي دونيد دانشگاه چقدر جذاب شده بود!
حياط ها آب پاشي و جارو ميشن، سالن ها و اتاق ها همه برق ميفتن، همه گوشه و کنار دانشگاه پر ميشه از گلدان ها و درخت هاي طبيعي و مصنوعي رنگارنگ، تازه از چندين روز قبل هم که رنگ کار و تعمير کار توي دانشگاه بيشتر از کادر اجرايي شده !!
واقعا درس خوندن توي همچين دانشگاهي لذت بخشه ...
البته بگذريم از اينکه ديگه همچين روزهايي مسئولين دانشگاه نمي تونند به کار دانشجوها برسند!
خوب البته سرشون خيلي شلوغه، بايد به مرتب شدن کارها و به هم ريختگي ها نظارت کنند، شايد هم بايد جملات قشنگي که قرار تحويل آقايان بدن رو تمرين کنند، يا مثلا با هم هماهنگ کنند که چي بگن و چي نگن، آقاي مسئول چي رو ببينه و چي رو نبينه و ازش خبردار نشه!!
اما بهرحال همه اينها يک روز بيشتر نيست، عوضش تا مدت ها دانشگاه تميز و قشنگه!
کاش آقاي رئيس جمهور و هئيت همراهشون زود به زود اين طرف ها بيان ...
.


.


[پ.ن] در ضمن امروز هم جناب وزير و رئيس سابق (دکتر علي احمدي) قدم رنجه کردند براي جلسه پرسش و پاسخ !!!! اين يکي کلي حرف و حديث درست کرد! بايد يه پست جداگانه بهش اختصاص داد ...


ناصر | پنجشنبه 29 فروردين 1387 | ساعت 6:32 عصر | نظرات []





سلام
يک سال ديگه هم گذشت، مثل تمام سال هاي قبلش...
اين روزها خيلي ها رو ميبينم که تو خلوت يا کنار دوستي، سال 86 رو مرور ميکنند، انگار ميخوان بهش نمره بدن! بعضي ميگن براشون سال خوبي بوده، بعضي هم ميگن نه، بعضي ها هم ميگن: اي بد نبود...
دو سه روزي هست ميخوام بشينم، آمار خوبي ها و بدي هاي 86 رو براي خودم دربيارم، ببينم مال من چطور بوده ؟! نمي دونم چرا دلم راضي نميشه! حالا خوب يا بد، اصلا مگه فرقي هم ميکنه ؟! مهم اينه که روزها و سال ها با سرعتي باور نکردني ميگذرند...
ترجيح ميدم اين وقت رو صرف سال 87 کنم، اينکه چطور ميخوام باشه و بايد چکار کنم ؟! ترجيح ميدم به لحظه هايي فکر کنم که هنوز نيامده اند تا وقتي ميرسند راحت از دستشون ندم...
لحظه هاي نو مبارک ...


ناصر | چهارشنبه 29 اسفند 1386 | ساعت 6:46 عصر | نظرات []




سلام


نوشته بود :
فيل ها و مورچه ها و درختاي اقاقيا با هم زندگي مي کردند.
فيل برگ ها و شاخه هاي سبز اقاقيا رو مي خورد، خيلي هم ميخورد! اينقدر که مورچه ها بايد دست به کار ميشدند، و با هجوم آوردن به خرطوم و سرش مانع چراي بيش از حدش مي شدند! در عوض، درخت با توليد مواد غذايي مورد نياز مورچه ها و جادادن به اونها در شاخه هاي خودش جبران مي کرد ...
تا اينکه سر و کله يه آدم پيدا شد. درخت هاي اقاقيا رو دوست داشت. شايد هم دلش براشون مي سوخت، همه فيل ها و ديگر گياهخواران بزرگ رو از اونجا راند و تو دشت محصور کرد تا از درختها محافظت کرده باشه !
پس از دور کردن فيل ها از درختها و نبود مهاجم، درختان اقاقيا هم که ديگه نيازي به مورچه ها نداشتند، توليد غذا براي اونها و کمک به اسکانشون رو متوقف کردند. مورچه ها ناگزير براي يافتن غذا درختان رو ترک کردند و جاي خودشون رو به حشرات و آفات نابود کننده درخت دادند و درخت هاي منطقه هر روز مريض تر شدند و از تعدادشون کم شد ...
حالا ديگه درختي نبود که اون آدم دوستش داشته باشه و بخواد ازش محافظت کنه !!
.
.
حالا انسان بايد مي نشست و مثل همه ي دفعات قبل، اي کاش ها رو مي شمرد ...
اي کاش، آفات نبودند و درخت ها مريض و نابود نمي شدند ...
اي کاش، مورچه ها درخت رو ترک نمي کردند و جاي خودشون رو به آفات نمي دادند ...
اي کاش، درخت جا و غذاي مورچه ها رو دريغ نمي کرد تا مجبور نشن کوچ کنند ...
اي کاش، فيل ها بودند و درخت از کمک مورچه بي نياز نميشد ...
.
اي کاش، انسان باور مي کرد ...
»»» والله يعلم و انتم لا تعلمون...


[پ.ن] جام جم نوشته بود، يه جور ديگه تو صفحه علمي ... 28 بهمن /


ناصر | شنبه 18 اسفند 1386 | ساعت 11:55 صبح | نظرات []




لیست کل یادداشت های وبلاگ